آرشیو کامل اس ام اس های عید غدیر

عید است و غــدیرش ، علی والا است ، علی

دل تشنه عـــــدل است و او دریاست ، علی

جشن است و مبارک ، علی گشته است ، ولی

دنیا همـــه را شادی که مـــــولا است ، علی

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1391 | 23:44 | نویسنده : amiralmoomenin | ارسال نظر(0)

قال الله عزّوجلّ:
به‌راستي در‌مي‌گذرم از مردمان مسلماني كه ولايت امام عادلي را كه از جانب خداوند است پذيرفته‌اند.(كافي1/376)

قال الله عزّوجلّ
تندي نكن با كسي كه تو را بر او مسلط كردند تا با تو تندي نكنم.(كافي2/303)

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1391 | 19:20 | نویسنده : amiralmoomenin | ارسال نظر(0)

****کسی که طاقت ندارد لطفاً این حدیث قدسی را نخواند!***

حدیث در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1391 | 19:07 | نویسنده : amiralmoomenin | ارسال نظر(0)

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

 

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید))..

 

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

 

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد..

 

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

 

((من شما را در راه مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

 

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

 

 

 

نتیجه داستان:

 

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

 

 



تاريخ : جمعه 12 آبان 1391 | 18:59 | نویسنده : amiralmoomenin | ارسال نظر(0)

خطبه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 12 آبان 1391 | 14:42 | نویسنده : amiralmoomenin | ارسال نظر(1)

تمام لذت عمرم همین است

 

که مولایم امیرالمومنین است



تاريخ : جمعه 12 آبان 1391 | 14:25 | نویسنده : amiralmoomenin | ارسال نظر(0)

خاک عرفات را،آب زمزم را،کوه حرا را،

جرات ابراهیم را،طاقت اسماعیل را

صاحب کعبه نصیبتان کند

عیدتان مبارک



تاريخ : جمعه 05 آبان 1391 | 12:54 | نویسنده : amiralmoomenin | ارسال نظر(0)

 

 


روزی زنی نزد قاضی شکایت کرد که پانصد مثقال طلا از شوهرم طلب دارم و او به من نمی دهد . قاضی شوهر را احضار کرد و او طلب خود را انکار نمود . قاضی از زن پرسید : آیا بر گفته خود شاهدی داری ؟ زن گفت : آری ، آن دو مرد شاهدند .


 

قاضی از شاهدان پرسید : گواهی دهید زنی که مقابل شماست پانصد مثقال از شوهرش که این مرد است طلب دارد و او نپرداخته است . شاهدان گفتند : بهتر است این زن نقاب مقابل صورت خود را عقب بزند تا ما لحظه ای وی را درست بشناسیم که او همان زن است ، تا آنگاه گواهی دهیم .

 

چون این زن سخن را شنید برخود لرزید و شوهرش فریاد برآورد چه گفتید ؟ برای پانصد مثقال طلا ، همسر من چهره اش را به شما نشان دهد ؟ هرگز . من پانصد مثقال خواهم داد و رضایت نمی دهم که چهره ی همسرم در حضور دو مرد بیگانه نمایان شود . چون زن آن جوانمردی و غیرت را از شوهر خود مشاهده کرد از شکایت خود چشم پوشید و آن مبلغ را به شوهر بخشید .

چه خوب بود آن مرد باغیرت ، امروز جامعه ما را هم می دید که زنان نه برای پانصد مثقال و نه حتی یک مثقال نقره ؛ چگونه رخ و ساق به همگان نشان می دهند و شوهران و پدران و برادرانشان نیز هم عقیده ی آن هایند و در کنارشان به رفتار آنان مباهات می کنند  . . .

 

 

 

 

 

نظر تو چیه ؟؟؟



تاريخ : شنبه 29 مهر 1391 | 22:19 | نویسنده : amiralmoomenin | ارسال نظر(0)



تاريخ : شنبه 29 مهر 1391 | 22:17 | نویسنده : amiralmoomenin | ارسال نظر(0)



تاريخ : شنبه 29 مهر 1391 | 22:16 | نویسنده : amiralmoomenin | ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...1516171819...52صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران