خاک عرفات را،آب زمزم را،کوه حرا را،
جرات ابراهیم را،طاقت اسماعیل را
صاحب کعبه نصیبتان کند
عیدتان مبارک
روزی زنی نزد قاضی شکایت کرد که پانصد مثقال طلا از شوهرم طلب دارم و او به من نمی دهد . قاضی شوهر را احضار کرد و او طلب خود را انکار نمود . قاضی از زن پرسید : آیا بر گفته خود شاهدی داری ؟ زن گفت : آری ، آن دو مرد شاهدند . قاضی از شاهدان پرسید : گواهی دهید زنی که مقابل شماست پانصد مثقال از شوهرش که این مرد است طلب دارد و او نپرداخته است . شاهدان گفتند : بهتر است این زن نقاب مقابل صورت خود را عقب بزند تا ما لحظه ای وی را درست بشناسیم که او همان زن است ، تا آنگاه گواهی دهیم . چون این زن سخن را شنید برخود لرزید و شوهرش فریاد برآورد چه گفتید ؟ برای پانصد مثقال طلا ، همسر من چهره اش را به شما نشان دهد ؟ هرگز . من پانصد مثقال خواهم داد و رضایت نمی دهم که چهره ی همسرم در حضور دو مرد بیگانه نمایان شود . چون زن آن جوانمردی و غیرت را از شوهر خود مشاهده کرد از شکایت خود چشم پوشید و آن مبلغ را به شوهر بخشید . چه خوب بود آن مرد باغیرت ، امروز جامعه ما را هم می دید که زنان نه برای پانصد مثقال و نه حتی یک مثقال نقره ؛ چگونه رخ و ساق به همگان نشان می دهند و شوهران و پدران و برادرانشان نیز هم عقیده ی آن هایند و در کنارشان به رفتار آنان مباهات می کنند . . .
نظر تو چیه ؟؟؟

.jpg)
حجاب
احترام به حرمت های الهی است
و
چادر ؛ حجاب برتر
بله ی بلند من است به یکتا معشوق عالم ، به خدای مهربانم
...
کمی فکر کن . . .
تو با بی حجابی به چه کسی بله میگویی ؟
ما عروسک های خیمه شب بازی نبودیم . ما را در شبی تاریک به بهانه نمایش بردند و بزک کردند و یادمان دادند که چگونه خودمان را بیاراییم و در صحنه ی نمایش خود را نشان دهیم . وقتی خوب سرگرم نمایش شدیم ؛ رهایمان کردند و فراموش کردیم که در صحنه ی نمایش بودیم گمان کردیم که مشغول زندگی خود بودیم و اینگونه پس از نمایش یادمان رفت که " حجابی " داشتیم . یادمان رفت که " انسانیم " و عریانی با فطرت انسانی ما منافات دارد . یادمان رفت که " معصومیتی " داشتیم که برباد رفته است 
حتی
چادر به خاک و خون کشیده دختر پیغمبر مان را فراموش کردیم ؛
پیامبری که برای ما حجاب و عفاف را به ارمغان آورد .

سکوت کن . آهسته برو ؛ آهسته بیا
اینجا غیرت ها دارند میخوابند
.jpg)
.jpg)