به شبي ، نيمه شبي چشم نهادم بر چشم

ديدم آنرا كه نديدم با چشم

محشري بود،همه خلق جهان هم حاضر

مردمي بود ، پريشان خاطر

...


به شبي ، نيمه شبي چشم نهادم بر چشم

ديدم آنرا كه نديدم با چشم

محشري بود،همه خلق جهان هم حاضر

مردمي بود ، پريشان خاطر

 


يكي از نامه اعمال به خود مي پيچيد

آن يكي در پس خود كرده خود را ميديد

اين يكي گريه ز غفلت ز خطايش مي كرد

دگري مهلت جبران خطايش مي كرد

چون كه نزديك شدم ،سائل احوال شدم

كه چرا گشتي از اصحاب شمال؟

آه از كفر وقيحانه و دانسته خود بر الله

شرك و آزار خلايق و گناه

كم فروشي به خد ا ،بر زن و هم بر فرزند

مستي و خمر ، دروغ و نيرنگ

روي كردم به يمين و همه ديدم مسرور

  نامه بر دست يمين و همگي هم مقبول

چون كه نزديك شدم ،سائل او هم بشدم

چه كنم تا كه هنوز هستم هست؟

تو كه دائم سر سجاده و خاشع بودي

  تو كه حق را ياور ، يار يتيمان بودي

دست پيران و غلامان بگرفتي در دست

نشدي مست به خود ، مست به مي، هم فرزند

آري اين بود همه راز جهنم و بهشت

هر كسي كرده خود را به سر خود بنوشت

رضا صدري علمداري



تاريخ : جمعه 14 مهر 1391 | 00:50 | نویسنده : amiralmoomenin | ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید